Thursday, May 15, 2008

امید بی سرانجام


می توان در پس هر چهره ی شاد

به تماشای جدایی بنشست،

که چطور اینگونه

می دهد این همه احساس به باد

می توان در دل هر روزنه ی روشن و دور

به امید کمی تاریکی بود؛

به امید خلائی بی پایان

که برد هر چه وجود است ز یاد

اندکی تنهایی، کمی بیماری رواست.

لحظه ای بی خبر از هر چه دقایق، زیباست.

گاهی،

دل از انسان بیزار،

مملو از زمزمه ها می گردد.

اما،

به چه سان می شکند،

گر بداند که دگر،

همه دل ها ز خدا بی خبرند؟!...

26/02/1387

Sunday, January 06, 2008

Nothing to Display...


وصيت نامه داريوش کبير به فرزندش خشايارشا

اينک که من از دنيا مي روم بيست وپنج کشور جهان جزو امپراتوري ايران است و در تمام اين کشور ها احترام دارند و مردم کشور نيز در ايران داراي احترام مي باشند . جانشين من خشايار شاه بايد مثل من در حفظ اين کشور ها بکوشد و راه نگهداري کشورها اين است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .
اکنون که من از دنيا مي روم تو دوازده کرور خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي . من نمي کويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن ، زيرا قاعده اين خزانه اين است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان .
مادرت آتوسابرمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن.
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ ساخته مي شود و به شکل استوانه اي است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود ، حشرات در آن بوجود نمي آيد و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينکه آذوقه دويا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد به دست آمد از غله موجود در انبارها براي تأمين کسر خوار وبار استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي نگمار و براي آنان همان مزيت دوست بودن با تو کافيست ، چون اگر دوستان و نديمان خود را براي کارهاي مملکتي بگماري به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني ، چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ ساخته مي شود و به شکل استوانه اي است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود ، حشرات در آن بوجود نمي آيد و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينکه آذوقه دويا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد به دست آمد از غله موجود در انبارها براي تأمين کسر خوار وبار استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي نگمار و براي آنان همان مزيت دوست بودن با تو کافيست ، چون اگر دوستان و نديمان خود را براي کارهاي مملکتي بگماري به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني ، چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .
همواره حامي کيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايند و پيوسته به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد که از هر کيش که ميل دارد پيروي نمايد.
بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که خود فراهم کرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که مي تواني وارد قبر شوي تا تابوت سنگي مرا ببيني و بفهمي که من پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر من بيست وپنج کشور سلطنت مي کردم ، مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد خواه پادشاه کشور باشد يا يک خار کن و هيچ کس در اين جهان باقي نمي ماند .
اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد کرد اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي بگو قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگاه دارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند . زنهار ، زنهار هرگز هم مدعي هم قاضي نشو اگر هم از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي به يک طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و راي صادر نمايد زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست بر ندار زيرا اگر دست از آباد کردن برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا قاعده اين است که وقتي کشور آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد کردن ؛ حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول اهميت قرار بده.
عفو و سخاوت ، ولي عفو بايد موقعي بکار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده ا ي .
بيش از اين چيزي نميگويم اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند ، کردم . تا اينکه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميکنم مرگم نزديک شده است .

Thursday, December 20, 2007

غریق


بر کدامین مرده می باید گریست؟!

از کدامین غصه می باید گریخت؟!

تا به کی باید شنید این قصه ها؟!

هر شب، هر لحظه، تمام لحظه ها؟!

هر که از این ماجرا آگه نبود،

بس عبث از ابتدا آمد وجود

ماجرا این است: یک بحر عمیق

قایقی و مردمی و یک غریق

مردمان بر ساحلی بنشسته اند

چشم خود بر باد و طوفان بسته اند

باد، شن ها سویشان می افکند

هر کسی، با هر توانی، می دود

قایق اما در میان موج هاست

در دل طوفان گریزد چپّ و راست

کس نداند غرقه در اوج بلاست

می دود آن هم که داند او کجاست

قایق از او دور و دریا پر خطر

بی رمق مانده غریق و بی خبر

ناله های او نباشد پراثر

سعی او در زنده ماندن بی ثمر

پس به سمت قایق از آنجا که بود،

می رود با هر چه دارد در وجود

می رسد نزدیک آن، اما چه سود؟!

دیگر آنجا قایقی پیدا نبود

تن به زیر آب و سر هم زیر آب،

ناامید و دل شکسته زین سراب،

بار آخر ناله ای سر می دهد،

چشم بسته، دل به دریا می زند

این چنین شد ماجرای روزگار

نیست آگه کس ز احوالات یار

قایقی گر جُستی قدرش را بدان

ورنه خواهدت برد، طوفان جهان

29/9/1386

Sunday, December 09, 2007

Down...


To: ...

I’ve got no eyes to see, I’ve got no heart to feel
I’ve got two feet to go, it’s the only way to heal
...
I’ll feel better someday, maybe in a year or two
Then I’ll stop by you, and do whatever I can do
...

Wednesday, November 21, 2007

پیچیده - فصل چهار

4

وارد محوطه ی جلوی دروازه می شوم؛ محوطه ای به بزرگی یک زمین تنیس. تیرک هایی چوبی آن را از بقیه ی قبرستان جدا کرده اند. زمینش خاکی است و در جاهایی علف های پراکنده ای روییده اند. چند میز و نیمکت شکسته کنار دیوار، پشت دروازه، در حال پوسیدن است. یک درِ کوتاه و چوبی روبروی دروازه ی اصلی در سمت دیگر محوطه دیده می شود. احتمالاً برای دسترسی به قبرها باید از آن وارد شد. چند قدم به جلو بر می دارم تا به در چوبی برسم. خاک زمین خیلی نرم است، شبیه ماسه. کفشهایم کمی در آن فرو می رود. به در که می رسم، احساس خوشایندی به سراغم می آید. اینجا حداقل اگر کسی حرفی نزند یا به ورود من عکس العملی نشان ندهد، می دانم که چیز عجیبی نیست؛ همه مرده اند! در این یک مورد می توانم مطمئن باشم. در چوبی با تکه ای سیم فلزی به تیرک کنارش قفل شده. ولی آنقدر کوتاه هست که بتوان از رویش عبور کرد. ابتدا پای راستم را بلند می کنم و طرف دیگر در می گذارم. پای چپم را که بلند می کنم، گوشه ی اورکتم به قسمت نوک تیز لبه ی در گیر می کند و با صدایی که در آن سکوت وحشتناک، بسیار بلند به نظر می آید، پاره می شود. اه! کمی مکث می کنم و دوباره پای چپم را بالا کشیده و در طرف دیگرِ در فرود می آورم. عملیات گذشتن از در که به پایان می رسد، رویم را به انتهای قبرستان می چرخانم و همه چیز را برانداز می کنم. چقدر قبر! چند نفر را اینجا دفن کرده اند؟ این محوطه، علیرغم مساحت نسبتاً کمی که دارد، تعداد بسیار زیادی قبر را در خود جای داده است. بعضی از گورها، مقبره های کوچک و بزرگی روی خود دارند. بعضی ها فقط به همان صلیب تنها اکتفا کرده اند و تعداد بسیار اندکی هم خالی هستند. شاید تعداد این قبور خالی به دَه نرسد. مگر آن وقتها نمی گفتند که ظرفیت قبرستان تکمیل شده و دیگر مرده ای را دفن نمی کنیم؟! پس این قبرهای بی صاحب چه هستند؟ همه ی جرأتم را در خودم جمع کرده و مسیر مستقیم روبروی در را پیش می گیرم. در این مسیر قبرهای خالی بیشتری وجود دارد. لابه لای قبرها علفهای کم پشتی رشد کرده اند که هرچه جلوتر می روم، انبوه تر می شوند. سعی می کنم تا آنجایی که می شود اسمهای روی قبرها را بخوانم. ولی بیشترشان بر اثر گذشت زمان کمرنگ شده یا از بین رفته اند. بعد از چند دقیقه گردش بین مرده ها، ناگهان اسمی روی یک قبر توجهم را جلب می کند: جاناتان رویز! چند بار چشمانم را باز و بسته می کنم و دوباره به اسم نگاهی می اندازم: جاناتان رویز! یعنی چه؟! من هنوز زنده ام! این قبر من است؟! به سرعت برمی گردم تا از در خارج شوم. ولی نیرویی مرموز از این کار منصرفم می کند. دوباره بر می گردم به سمت قبر خودم! در حالیکه از شدت ترس، ضربان قلب خودم را حس می کنم، از نزدیک نگاهش می کنم: «جاناتان رویز اسمیت، تولد: 4 ژانویه 1972. مرگ: 4 ژانویه». سال مرگ نوشته نشده. هر لحظه به ترس و شدت ضربان قلبم افزوده می شود. چرا 4 ژانویه؟! چه کسی این قبر را برای من ساخته؟ از کجا می دانسته من اینجا می میرم؟ اینها تنها بخش کوچکی از سؤالهایی است که در ذهنم می چرخند. یک لحظه به سرم می زند که قبر را بکَنم و درونش را ببینم. اما نه! می ترسم خودم آن زیر باشم! از وقتی پایم را به این شهر گذاشته ام، فهمیدم که باید انتظار هر اتفاقی را داشت! پس هیچ دور از ذهن نیست که جسد خودم را درون قبر ببینم! بر این وسوسه غلبه می کنم و هرچه توان در خودم دارم جمع کرده و به سختی به سمت در خروجی قبرستان راه می افتم. به در کوچک چوبی می رسم. باز است! به آرامی نگاهی به اطراف می اندازم. ضربان قلبم که کمی آرامتر شده بود، دوباره شدید و تند می شود. خیلی سریع از در عبور کرده و پس از پشت سر گذاشتن محوطه ی جلوی در اصلی، از قبرستان خارج می شوم. مسافت جلوی دروازه تا چهارراه را طی می کنم. دیدن این چهارراه آشنا کمی آرامم می کند. عرق سردی بر صورتم نشسته است. با گوشه ی کتم عرقم را پاک می کنم. آفتاب تقریباً به وسط آسمان رسیده. هر دقیقه که از ورودم به اینجا می گذرد، بیشتر مطمئن می شوم که حدسم درباره ی این شهر و علت آمدنم درست بوده است. تمام افکارم را متمرکز می کتم تا بلکه بتوانم راه رسیدن به خانه ی قدیمی اجدادیم را به خاطر بیاورم. تا آنجایی که یادم می آید، تقریباً در مرکز شهر و با تعدادی باغ و پارک احاطه شده بود. ولی هیچ گونه تصویری از مکانش ندارم. تنها تصاویر مبهمی از پارک روبرویش و بازی بچه ها در آن. بالاخره راه جنوبی را انتخاب کرده و با قدمهای سریع به سمتی که حدس می زنم مرکز شهر باشد، حرکت می کنم.

Friday, October 26, 2007

پیچیده - فصل سه

3

نسیم ملایمی را روی صورتم حس می کنم. دیگر سردم نیست. پس مردن این گونه است؟! من مرده ام؟ نوری را در دوردست، از پشت پلکهایم لمس می کنم. با ترس و لرز، چشمانم را باز می کنم. چند ثانیه ای طول می کشد تا به نور عادت کنند. با دستم چشمهایم را فشار می دهم. بلافاصله متوجه موقعیت خود می شوم. روی تختی گوشه ی اتاق، کنار پنجره دراز کشیده ام. اتاق بسیار روشن است. روی هر چهار دیوار، پنجره هست. دو تا از پنجره ها تا نیمه باز هستند و به باد اجازه ی ورود می دهند. آفتاب با بی رحمی هر چه تمام تر، اتاق را مورد حمله قرار می دهد. میزی که یک پایه اش شکسته، در سمت دیگر اتاق دیده می شود. و دیگر چیزی در اتاق نیست. چرا! مثل اینکه هست! میز کوچکی کنار تخت، همراه با یک بشقاب سوپ داغ و یک لیوان آب رویش. ناگهان از تخت پایین می پرم. هر چه توان دارم، در حنجره ام جمع می کنم و فریاد می زنم: کسی اینجا هست؟! صدایی به گوش نمی رسد. دوباره فریاد می زنم. هیچ. چند لحظه بی حرکت می ایستم. سپس یادم می افتد که چقدر گرسنه و تشنه ام. مهم نیست چه کسی این غذا را برایم آماده کرده؛ وقت برای فهمیدنش زیاد است. با اندکی تأمل، روی لبه ی تخت می نشینم و میز را جلو می کشم. با ولع تمام شروع به خوردن می کنم. خوشمزه است؛ فقط حیف که زود تمام شد! تمام آب را یک نفس می نوشم. خوب، بهتر شد. لااقل الان زیاد گرسنه نیستم. از روی تخت بلند می شوم و به سمت پنجره ی روی دیوارِ روبرو می روم. به بیرون نگاهی می اندازم؛ دیواری بسیار بلند جلوی پنجره را گرفته است. به سراغ پنجره ی دیگری می روم. پرده های آن، با وزیدن هر نسیم تکان می خورد. منظره ی جالبی از این پنجره پیداست؛ حیاطی کوچک با باغچه ای پژمرده و خشکیده. پیرمردی با بیلچه ی باغبانی در دست، روی زمین قوز کرده و بیلچه را در خاک باغچه فرو برده است. کلاه آفتابگیرش مانع از آن می شود که صورتش را ببینم. حتماً همین پیرمرد من را به اینجا آورده. غیر از او چه کس دیگری می تواند باشد؟! صدایش می کنم. «ببخشید آقا!». جواب نمی دهد. رویم را بر می گردانم و به سمت درِ اتاق می روم. از اتاق خارج شده و با راهرویی تاریک و غبار گرفته روبرو می شوم. به آهستگی به سوی دیگر راهرو رفته و درِ دیگری را باز می کنم. آشپزخانه؟ حتماً غذا را اینجا آماده کرده اند. در گوشه ی آشپزخانه، متوجه یک یخچال از مُد افتاده ی قدیمی می شوم. بازش می کنم؛ هیچ چیز درونش نیست! پس آن سوپ را از چه چیز درست کرده بودند؟! به طرف درِ انتهای آشپزخانه که ظاهراً به بیرونِ خانه باز می شود، حرکت می کنم. دستگیره ی در را چرخانده و از خانه خارج می شوم. پیرمرد هنوز در باغچه است. دستی روی شانه اش می گذارم و صدایش می زنم. هنوز بی حرکت است. این پیرمرد هم مثل بقیه خشکش زده است؟! امکان ندارد! پس چه کسی من را اینجا آورده؟ سوپ؟ آب؟ باز هم همان احساس مسخره ی دیوانگی به سراغم می آید. نه! امروز دیگر نه! من کجا هستم؟

درِ نرده ای حیاط را باز کرده و به کوچه ای باریک پا می گذارم. بادی خنک صورتم را می نوازد. خورشید با زاویه ای کم، نور خود را بدون درنگ نثار شهر دیوانه می کند. به اطراف نگاه می کنم. خانه هایی کوچک، که اکثراً مانند خانه ی آن پیرمرد، حیاط و باغچه ی کوچکی دارند، فضای کوچه را پر کرده اند. به تقاطع کوچه با خیابانی شیبدار می رسم. این مکان خیلی برایم آشنا است! قبلاً اینجا را دیده ام! همه چیز مثل همان موقع است؛ کتابفروشی در جنوب شرقی چهارراه قرار دارد. ماشین بستنی فروشی روبری آن پارک شده. روی سقف ماشین تابلویی جلب توجه می کند: «بستنی های فندقی مسترز». حتی این ماشین را هم به خاطر می آورم. این مربوط به بیست، سی سال گذشته می شود؛ آن روز، دست در دست مادرم از این خیابان عبور می کردیم که ماشین را دیده بودم. وسط زمستان بود؛ ولی بدجوری هوس بستنی کرده بودم. مادرم را مجبور کردم که یک بستنی فندقی با کاکائو برایم یخرد. همه چیز سر جایش است: ماشین، کتابفروشی، پارک کوچکی واقع در شمال چهارراه. فقط به جای یک خانه ی یک طبقه ی قدیمی نبش خیابان، ساختمانی چهار طبقه ساخته اند.

کمی آرام تر می شوم. به نظرم می رسد از اینجا می توانم مسیر ایستگاه قطار را پیدا کنم. ولی نه! هنوز نمی توانم برگردم. برای کار مهمی به اینجا آمده ام. بعد از این همه جستجو و سختی، نمی خواهم بی نتیجه بمانم. راه بالای تقاطع را انتخاب می کنم و به آرامی راه می افتم. آفتاب کمی چشمانم را اذیت می کند. نمی توانم بیش از چند متر، جلوی پایم را ببینم و انتهای خیابان معلوم نیست؛ ولی یادم مانده که به کجا می رسد: قبرستان کوچکی که خیلی وقت است دیگر کسی را آنجا دفن نمی کنند. می گفتند ظرفیتش کامل شده. اما یادم می آید وقتی بچه بودم، چند بار عده ای را دیدم که در حال حمل کردن چیزی روی دوششان، وارد آن قبرستان شدند.

ساعتم هنوز کار نمی کند. عجیب تر اینکه همه ی ساعتهای شهر نیز از کار افتاده اند. ولی حدس می زنم پانزده دقیقه طول کشیده تا به دروازه ی قبرستان برسم. مجسمه ی طاووسِ سردرِ دروازه به طرز ترسناکی به من خیره شده است. بچه که بودم، هیچ وقت جرأت نداشتم داخل قبرستان شوم. می دانم برای کارهای مهم تری به اینجا آمده ام، ولی نمی توانم به وسوسه ی ورود به قبرستان غلبه کنم. علیرغم میل خودم، یک درِ دروازه را هل می دهم و در با صدای غژغژی بلند باز می شود.

Tuesday, October 09, 2007

HAPPY BIRTHDAY !!!


بازگشت همه از سوی اوست!!!

اطلاعیه مهم!!!

بدین وسیله به اطلاع علاقمندان (!) می رساند که چهارشنبه، مورخ 18 مهرماه 1386، هفدهمین سالروز تولد "یک بنده ی خدا" (پیدا کنید پرتقال فروش را!) می باشد.

برای بازماندگان این بنده ی خدا، آرزوی طول عمر داریم! (همون گلچین روزگار امانش نداد و اینا!!!) و ضمناً به اطلاع می رساند که:

تولد، تولد، تولدت مبارک! :D

واقعاً برای جمیع دوستان و آشنایان این درّ گرانبها (!) طلب صبر از خداوند می نماییم! چرا که یک سال دیگر باید این بنده ی خدا را تحمل نُمایند! :D

و همچنین تبریک می گوییم به ایشان (یعنی همون دوستان و آشنایان!). چرا که توانستند یک سال (از تولد قبلیش تا این یکی!) ایشان (یعنی بنده ی خدا!) را در جمع خود بپذیرند، بدون اینکه تلفات جانی داشته باشند. (البته تا جایی که من اطلاع دارم!) :P

و در آخر جا دارد که:

تولد، تولد، تولدت مبارک! تا صد سال زنده باشی! :D

حالا از این حرفا بگذریم! بذارین آرزوهامونو (یعنی دعاهامونو) برای یک بنده ی خدا در سال جدید زندگیش بگیم!

امیدوارم که زندگی خوب و خوشی داشته باشی و خوشحال باشی! :D

امیدوارم که به آرزوها و هدفهایی که واسه ی این سال برنامه ریزی کردی (همین طور اونایی که برنامه ریزی نکردی!)، برسی!

امیدوارم که منو دعا کنی!!! :P

دیگه... باز هم امیدوارم که تو زندگیت شاد و سرزنده و خوشحال باشی! این یکی خیلی مهمه ها! :)

و باز هم در انتها جا دارد (هنوز هم جا داره؟؟!) که دسته جمعی بخوانیم:
تولد، تولد، تولدت مبارک! بیا شمعا رو فوت کن، امشب شب تولد (...) جونه!
:D

(این شعر جدیده تولده!)

شما هم اگه آرزویی واسه ی این بنده ی گُل خدا دارید، comment بذارید.

خدافس! :D

تولد، تولد، ...